تبليغاتX
غروبستان

غروبستان
شعر ...

ترتیب زمانی در درج اشعار رعایت نشده است . فراز و فرود شعر نیز شاید بدین روی باشد البته اگر فراز مبالغه آمیز نباشد برای این یک مشت رطب و یابس .
bahmaniamirhussain@yahoo.com

» آذر 1388
» آبان 1388
» شهریور 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» آبان 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» اسفند 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» مرداد 1386
» اسفند 1385
» آبان 1385
» وحيد خليلي اردلي
» سنگ هم
» هدهد
» زلزله
» جنازه
» باران
» ساحل امروز
» شغاد
» امشب
» بوی بهار
» حنجره ی زنگ زده

سنگ هم سه شنبه دهم آذر 1388

 

بادها به یاد ندارند

دیرینه ی پرندگی ام را

در اولین هزاره های تنهایی زمین

که تازه داشت درخت

از کوه سر می زد

آسمان شاهد است که دمخور ستاره ها بودم

 اکنون که زیرین ترین  لایه های خاطرات تو را

سنگواره ام

با من حرف بزن

سنگ هم سبز می شود

هر چند بادها به یاد نداشته باشند


هدهد پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

به پرنده رفته اند

چشمانت

این سان که پرسه می زنند پرسان پرسان

و هم سوی بادهای باداباد

 بال بال می زنند

و من

تنها درخت باستانی ام

که خاطرات گمشده ی قاف را

از برم

لختی بر شاخه ی من بنشین

هدهد

سیمرغ دیر نمی شود


زلزله جمعه یکم آبان 1388

این قدر زل نزن به من

این قدر زله ام نکن

با زلزله ای هفت ریشتری

که چشمت بر می انگیزد درمن

پناهگاهم کو؟

زیر و بم دلم را

در بم که دیدی

آن طاق های بی طاقت

آن کنگره های کم آورده

آوار شعرهای من بود

که زمین بیرون داد

این قدر زل نزن

این قدر زله ام نکن

 که زمین

تاب زلزله ای دیگر را ندارد


جنازه شنبه هفتم شهریور 1388

کار من از این کارها گذشت

به من نگو که بمیرم

حالا که تو را ندارم

انگار سال هاست مرده ام

و بر جنازه ی خود راه می روم

من من نیستم

جنازه ای هستم

که به دنبال تابوتی مناسب

جنگل های جهان را اره می کند

به من نگو ...


باران یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388

چشمانت را پرت می کنی

آنجا که حواس من است

و ابری گل می شود

به گوشه ی  جمال آسمان

یعنی دلم

زود است که باران بگیرد

و شعرهای خیس من

آفتابی شوند

آبی من

چه پرتابی بود!


ساحل امروز یکشنبه هفتم تیر 1388

می جویمت بر ساحل امروز  در دور دست مبهم فردا

شیرین تر از رویای یک طوفان در خاطرات شور دریاها

از شورش امواج بی ساحل دریانوردان قصه ها دارند

اما بر این باور که طوفان را دستی فراتر می کند برپا

هر ناخدا افسانه ای پرداخت  بر بادها کشتی به آب انداخت

در منزل اول  فرود آورد پشت نهنگی سهمگین ما را

می ترسم از روزی که می آید روزی که دریا چشم بگشاید

رویای طوفان را ببیند غرق در خیزش طوفان رویاها

گیرم که از طوفان گریزی نیست  با خواب کهف  ما که چیزی نیست

طوفان جهان را هم که بردارد سر بر نمی داریم تا فردا

بسیار طوفان آمد و رفته است دریا همان دریای دیروز است

دریایی دریا به طوفان نیست دریاب دریا را به این معنا

هان قاصدک آیا امیدی هست هین داروک کی می رسد باران؟

بر ساحل نزدیک  پیچیده است  بانگ امید و ناله ی  نیما

فردای بی طوفان چه فردایی است !دریا و آرامش؟ معمایی است

می جویمت بر ساحل امروز در دوردست مبهم فردا


شغاد پنجشنبه چهارم تیر 1388

یک شب

خستگی ام را

دستی ببر به خنجر

تا انهدام حنجره ام

که این کوچه ی بی زمزمه را بر نمی تابد

راهی  نیست

اینجا که شب شبیه خودش نیست

و سایه ات با تو برابر است

برادران تنی هم

شغاد می شوند

گاهی


امشب چهارشنبه ششم خرداد 1388

امشب دلی می جویم از آسمان دریا تر

بال و پر پروازی بالاتر از بالاتر

ای آسمان پروا کن بر بال من در وا کن

پروانه ای می آید از باد بی پروا تر

امشب من و شبخوانی با لهجه ای بارانی

هر قدر پویا تر شب نجوای من گویاتر

شب می دود در رگ ها دور از مشام سگ ها

با گرگ ها می رقصد تنهاترین تنهاتر

شب ماندنی شب باقی بامن بمان ای ساقی

ته جرعه ای می خواهم از مرگ روح افزاتر

در خواب بردارم کن با دار بیدارم کن

حال عروجی دارم تا دورتر آنجا تر

امشب صدای مجنون از بیستون می آید

فرهاد و من می خوانیم شیرین تر و لیلا تر

دور از دروغم امشب یعنی فروغم امشب

آزاد چون نیما نه نیماتر از نیماتر

امشب پرازتبریزم از سایه ات لبریزم

ای شمس ناپیدا ، خیز می خواهمت پیداتر

با من بمان در من باش یعنی سراسر من باش

امشب دلی می جویم از آسمان دریاتر


بوی بهار چهارشنبه ششم خرداد 1388

شعري هم از دختر ده ساله ام گلشن بخوانید:


از این راه تا آن راه
می پیچد بوی گل ها
می پیچد بوی باران
از این راه تا آن راه
می پیچد بوی دل ها
می رسد بوی بهار
از این راه تا آن راه
می رسد بوی خدا

حنجره ی زنگ زده یکشنبه سوم خرداد 1388

آوازهای غارت شده ی مرا

چه کسی دیده است؟

چه کسی؟

.....

اینجا

هیچ کس تو را نمی شنود

حتی اگر جستجو را

فانوسی روشن کنی

در روز

هیچ کس تو را ...

اما

یگانه ای کافی است

تا قافیه ی بیت های من شود

و آوازهای غارت شده ی مرا

در گوش درختان تبریزی

با چک چک گنجشکها

پچ پچ کند

و این حنجره ی زنگ زده را

در بازارهای شام و روم  

حراج

پس خوش به حال غزل های من !

که تنها نیستند

حالا که تو هستی .


من و ستاره ها یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

چرا دلم به دل آسمان ندارد راه

ستاره ها به من امشب نمي كنند نگاه

ستاره اند زماني كه مي رسند به هم

همين كه نوبت من شد كرات سرد و سياه

هزار عشوه براي منجمان بلدند

نمي دهند به اين شاعر پريشان راه

به سر دویدن من با اشاره ای کافی است

چه شعبده است كه از غمزه مي كنند اكراه

نداد پا كه از اين باغ پر كنم دامن

ستاره ها چه دم دست و دست من كوتاه !

نشسته اند خود آن جا ميان خيمه ي نور

نشاند ه اند مرا با خران در اين خرگاه

نه خواب سجده به خود دیده ام نه خواهم دید

که بی گناه مرا پرت کرده اند به چاه

خدا كند كه بيفتد گذاردوست به من

كه امتحان بكنم قصه ي« ز چاه به ماه»

به اين نتيجه رسيدم كه بعد از اين نشوند

ستاره هاي حسود از وجود من آگاه

به مصر عشق سفر مي كنم به پاي خيال

كه بلكه داد عزيزي به اين غريبه پناه

همين كه دور شوم از شما برايم بس

نه بيم گوشه ي زندان نه شوق تخت و كلاه

اسير عشق شدن چاره خلاص من است

قسم به حضرت حافظ كه نيست جز اين راه


کفر پنجره ها شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

كافر شدند پنجره هايي كه خسته اند

ديگر به دين منظره هايي كه خسته اند

اين باغ را به رخوت پاييز مي كشد

خميازه هاي كركره هايي كه خسته اند

در گرم گاه ظهر صدا هيچكس نگفت

ناز نفس به زنجره هايي كه خسته اند

گيتار در مسامحه با تار عنكبوت

گل كرد بغض حنجره هايي كه خسته اند

از بس مگس نشسته به گلها كه دور نيست

هجرت كنند شاپره هايي كه خسته اند

با او كه آب و خاك مرا نور وعده داد

بر باد رفته خاطره هايي كه خسته اند

حرفي نزد كه زمزمه ي زندگان شود

جز در سكوت مقبره هايي كه خسته اند

يك خيل در خيال مخدر خمار و او

در بستر مخدره هايي كه خسته اند

ديراست گرچه ، ضامن آهو بيا برس

آخر به داد هوبره هايي كه خسته اند


صدا یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

تقدیم به همه ی معلمان


به شنها رد پا می ماند و بس

عبور موج ها می ماند و بس

صدف آویزه ی گوشش همین است

صدا تنها صدا می ماند و بس

بر این ساحل صدایت مثل دریا

برایم آشنا می ماند و بس

صدایت را اگر از من بگیرند

سکوت نارسا می ماند و بس

صدایم کن صدایت خوب خوب است

و خوبیها به جا می ماند و بس

به یاد شاعران از باغ سوسن

گلی مثل شما می ماند و بس

اگر مردم نمی دانند لادن...

از آنان ادعا می ماند و بس

به نان و آب مشغولند و غافل

در آب و نان گدا می ماند و بس

مرا پرهیز دام ودانه دادی

عقاب اینسان رها می ماند و بس

به من آموختی طوطی نباشم

که از طوطی ادا می ماند و بس

نه بلبل هم که از گل نغمه هایش

دهان غنچه وا می ماند و بس

هما باش و جهان در سایه ی تو

سعادت با هما می ماند و بس

وفادارم به پیمان با تو ای یار

که از یاران وفا می ماند و بس

سرود آب بابایت به گوشم

همیشه خوش نوا می ماند و بس

چه آسان آسمان را بخش کردی

دو دم تقدیر ما می ماند وبس

زبان گفتی به گفتن سرخ باید

اگر سر در هوا می ماند وبس

چـِرا ، تصدیق آدم بودن توست

که حیوان با چـَرا می ماند وبس

کسی درد تو را اینجا ندانست

که صوفی با بلا می ماند وبس

چنین که خشک آمد کشتگاهت

جوی گندم نما می ماند وبس

به قدر زحمتت کاری نکردم

فقط کار دعا می ماند و بس

معلم مثل دریا ساحلش علم

رسیدن را شنا می ماند و بس

اگر آموزگاری شأن علم است

معلم با خدا می ماند و بس


مدرسه ي عشق پنجشنبه بیستم فروردین 1388

چه قدر پيش تو صفرم تو بيستي تو صدي

توکيستي که براي تو نيستم عددي

به حل مسئله ات قد نمي دهد عقلم

چه قدر در صف لاينحلي بلند قدي

هم از انار تو بي بهره ام هم از بادام

از اين دو نوبر باغت به من بده سبدي

من از رياضي تو ارتفاع را بلدم

تو از علوم نگاهم نجوم را بلدي

کجاست مقصد اين رودهاي تاريخي

نشان بده که تو جغرافياي مستندي

غلط نوشته ام املاي خوب بودن را

که افتتاح نکردم به يا علي مددي

چه بود زندگي بي تو زنگ تفريحي

گذشت زودتر از زود و زنگ را تو زدي

در آستانه ي خرداد مرگ مي لرزم

خدا کند که نگيريم نمره هاي بدي

۱۳۷۱


بهار اگررفتنی است سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

در این شب ِ باتلاق زمان زمین می خورد

به رنگ زالو درنگ خون  یقین می خورد 

تبر که آمد فرود در این هجوم ِ کبود

درخت خم می شود بهار چین می خورد

به اعتماد  تگرگ دراز شد دست مرگ

ببین که بر روی برگ  چه سهمگین می خورد

افق چنان تنگ شد که در عبور از غروب

یکّه سوار شفق سرش به زین می خورد

در این زمین بعد از این گلی نخواهد شکفت

چنین که از زخم باد شکوفه چین می خورد

بهار اگررفتنی است گناه پاییز نیست 

که نیش ماری نهان در آستین می خورد


غروب 3 سه شنبه بیستم اسفند 1387

راه سکوت کرده است فاصله هاي مانده را

بيت به بيت مي روم اين غزل نخوانده را

بي خبري ست بال من در سفر زوال من

باد به پيش مي برد قاصدک پرانده را

خانه به دوش پرس و جو گيج سراب روبرو

زمزم قصه ها کجاست رود عطش دوانده را؟

ثانيه هاي بي زبان جانب هيچ سو دوان

گرگ غروب در کمين اين رمه ي رمانده را

برگ تگرگ خورده ايم برگ به برگ مرده ايم

تهمت زندگي زديم صبح به شب کشانده را

راه سکوت کرده است ماه سکوت کرده است

شعر تو هم سکوت کن فاصله هاي مانده را


غـــــروب1 یکشنبه هجدهم اسفند 1387

غروبِ قشنگي است ستاره شدن را

ســتاره ســتاره، دوباره شدن را

ستاره به سو سو، اشاره به هرسو

ستاره چه گوياست اشاره شدن را!

سياهي و سالوس، فتيله وفانوس

بهانه همين بس شراره شدن را

وزيدن ِ مهتاب: پريدن، من، خواب...

بلاغت ازاين بيش گزاره شدن را؟

مسافر ِ ماهم که مانده ي راهم

پريدم ورفتم هماره شدن را

براي دلِ من نگاهِ تو کافي است

جزيره چه لازم کناره شدن را؟

دراين شبِ اي کاش تو همسفرم باش

شب چه قشنگي است ستاره شدن را!

 


ای آدم ها پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

یارم این دل را دريا مي خواهد

خود را در دريا تنها مي خواهد

می گوید با من دل را دریا کن

زیرا هر لفظي معنا مي خواهد

گیرم دریا شد با این خردی دل

دریا را با کوه یکجا می خواهد

هم دریا هم کوه اندوها اندوه

از بس تنگي،دل صحرا مي خواهد

معنا معنا شعر در دل مي زايد

حالا اين كودك لالا مي خواهد

امشب را وقتي سر كردم با شعر

از من فرزندم فردا مي خواهد

فردا بی نان کو؟ بی نان ایمان کو؟

نان دادن سخت است بابا می خواهد

بی مجنون می دید شاعر صحرا را

مجنون هم آخر لیلا می خواهد

لیلا نانش نیست بی نان عاشق کیست؟

یاری هم ای یار یارا می خواهد

غرقم در دريا آه اي آدم ها

از دريا گفتن نيما مي خواهد


غروب پرستاره چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

من اگرچه سرخ اگرچه زرد / یک غروبِ پرستاره ام

عـــقـــل ِ آ سـمـان نمی د هد / قد به قامت مناره ام

سایه پوش و روشنا نقاب /دیو رنگ و آدمی لعاب

هم شبیه شب هم آفتاب / کهنه برزخی هماره ام

چیستم ؟ علامت سؤال / کیستم؟ دچار قیل و قال

با گزاره ام نهاد نيست؟يا نهاد بی گزاره ام؟

اي من ای تو همنورد من / زوج منحصر به فرد من

می بری کجا مرا؟ کجا؟ /این میانه من چه کاره ام ؟

بی تو لحظه ای نزیستم ؛ من توام ،همین که نیستم

هیچ کس نگفت کیستم یا چرا چنین دوپاره ام؟

ای بهار سر سپردنی بر تنم چه سبز می تنی

تا دوباره و شکفتنی با تنت نمانده چاره ام

با منی که می شناسمش می روم دوباره گم شوم

ناگهان تو شعر می شوی در کتاب پاره پاره ام

شعر سحر شد خرافه شد / قافیه چه بدقیافه شد

با تو چون به خواب خو گرفت/ چشم های استعاره ام

گشته جنگل اشاره ها / شب ز چشمک ستاره ها

پس بشارت طلوع ماه / می دهد کدام اشاره ام؟

دل و غروب دوشنبه هفتم بهمن 1387

دلي غروب كرده ميان سينه دارم

اگرچه با شب شدن میانه اي ندارم

دلم غروب كرده که با مسافر اشک

نماز عاشقی را شکسته می گزارم

دلم غروب كرده دلیل آن دلم بس

دلم غروب کرده دلیل هم بیارم؟!

مگر نگفته بودم که جز تو ای یگانه

میان هفت آسمان ستاره ای ندارم

در یغ کردی از من نگاه گاه گاهت

مگر چه کرد با تو دل گناه کارم؟

برای آن که با ماه به این افق بیایی

دلي غروب كرده نداشتم که دارم

غروب را که دیدند غراب ها رسیدند

كبوتران پریدند غریب از كنارم

دلی غروب کرده غمی رسوب کرده

چه خوب خوگرفتند به قاب انتظارم

غروب ، تك نوازش که تک ستاره باشد

به گاه سوزوسازش چه کار با سه تارم؟

غروب چيز خوبي است اگر ستاره باشد

تو را تو را كه دارم ستاره كم ندارم


ساعت پنج و نيم عصر دوشنبه بیستم آبان 1387

ساعت پنج و نيم عصر

بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر

راوي مـرگ آفــتـاب ساعت پنج و نيم عصر

خيمه شب بازي غروب باز آغاز مي شود

سـايه را مـي كـند نقـاب ساعت پنج و نيم عصر

چشم بندي كه مي كند چشم گل بسته مي شود

باغ را مي برد به خواب ساعت پنج و نيم عصر

ايستان بر دهان چاه مي فريبد مرا به ماه

پرده اي بر رخ از سراب ساعت پنج و نيم عصر

دست مي آورد فرا مي برد درخودم فرو

ورد جادويي كتاب ساعت پنج و نيم عصر

رانده از بهت مدرسه خانه مي خواندم به خويش

پرسشي مانده بي جواب ساعت پنج و نيم عصر

روي پرونده ي دلم مهر پروانه را گذاشت

پيله ي پير اضطراب ساعت پنج و نيم عصر

مي كشم دامنش به زار تا نگه دارمش به زور

مي دود هرچه با شتاب ساعت پنج و نيم عصر

آسمان مكث كرد و پس برق زد چشم ابرها

عكس شب شد شبيه خواب ساعت پنج و نيم عصر

تند اين سان كه مي رود كاش مي شد نگاه كرد

لحظه را در حصار قاب ساعت پنج و نيم عصر

هجرت آفتاب را من كه باور نمي كنم

مي دهد هرچه آب و تاب ساعت پنج و نيم عصر

از همان هفت صبح هم خبر شب موثق است

بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر


یکشنبه نوزدهم آبان 1387

غــــــروب2

غروب مي آيد از راه ،هراس ِ جنگل گواه است

درخت دلشوره دارد ، تبر به فکر ِ گناه است

کبوتر آمد چه پرشور: غروب مي آيد از دور

کلاغ پر زد به پرخاش که اين دروغي سياه است

غروب مي آيد از راه شبيه ِ شب خواه ناخواه

اگرچه انگار صبح است اگرچه شب نابگاه است

غروب دستش که باز است زبان ِ سايه دراز است

به پاي ِ پرواز زنجيردرخت هم راه راه است

درخت طاقت ندارد به باد عادت ندارد

به بادکاران بگوييد: درخت بودن گناه است؟

غروب مي آيد آري درخت و چشم انتظاري

اگرچه قحط ستاره ست نگاه جنگل به ماه است


قلم پنجشنبه دوم آبان 1387

بر دار كشيدند انگار قلم را

شاعر چه نشستي؟ بردار قلم را

داري كن و خود را بر دار بياويز

بادا كه نبيني بر دار قلم را

سنگ است وصبور است دروازه ي نور است

بر خويش نسازي ديوار قلم را

شمشير چه قسم است با عصمت اسمش

جايي كه قسم خورد دادار قلم را

كردار پلشت است قداره كشان را

نيك است هميشه پندار قلم را

از تيره ي شمشير سردار نگيرند

قومي كه گرفتند سالار قلم را

با باور مردم آن كار نكردند

آنان كه نكردند انكار قلم را

در كوفه ي تاريخ صدبار علي شد

تنها نگذاريد يك بار قلم را



پاییزی یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

چيزي نمانده است پاييز ماند ومن

از باغ بوته اي ناچيز ماند و من

با باد پويه اي بيهوده ماند و هيچ

از ابر گريه اي يكريز ماند و من

در خلوت فصول عزلت گزيده ام

از دوستان همين پرهيز ماند و من

زنجیر کرده ای در غار آتشم

با نبض سایه ها دهليز ماند و من

در مشت لحظه ها برگي مچاله ام

تقويم كهنه اي بر ميز ماند و من

در آرزوی آب بر چشمه ی سراب

يك كوزه از عطش لبريز ماند و من

از نیش خند مرگ  بر چشم زخمی ام

اشک همیشه ای آویز ماند و من 

تاريخ را ببين تاريكزار خون

 با ننگ نامی از چنگيز ماند ومن

دیروزهای سبز یاد شما بخیر

امروز ِسوز وساز پاييز ماند ومن

بنويس... چهارشنبه یکم خرداد 1387

بنويس...

«هرکسی از ظن خود شد يارمن...»

هرمنوتيک ها می گويند معنای متن را مخاطب می آفريند.

 پس اين شعر را برپايه ذهنيات خود بفهميد اما بدانيد فهم شما کجا و نیت شاعر؟

 

بردار« گچ سفيد» را بنويس

بر« تخته سياه» قلب ها بنويس

بنويس که جای« آب بابا» نيست

در سايه ی« آی باکلا» جا  نيست

بنويس که« آب» را يکی گل کرد

« بابا»ی تو را دچار مشکل کرد

بنويس که« نان» به سفره آجر شد

نان، دشمن خونی تفکر شد

بنويس «انار» سهم« بابا» نيست

جز در سبد بزرگ «دارا» نيست

بنويس که مُرد« مرد در باران »

از بس که نگفت درد  با ياران

« کوکب خانم» دچار واريس است

« عباس » سپور شهر پاريس است

بنويس که« پشت ابر» ماهی نيست

شب بود و هنوزهست وراهی نيست

بنويس که« سيبِ» توی سينی کو؟

خوش رنگ ترين کتاب دينی کو؟

انگار «همای خنده رو» اخمو ست

« دندان» قشنگ خنده اش کرموست

هرچند کتاب عشق پيدا نيست

« تصميم » کسی هنوز« کبرا» نيست

بر زخم« کبوتران» نمک بيش است

« طوقی» مست خدايی خويش است

منت كش حاتمان فراوان اند

مردان عمل گرسنه ي نان اند

تا در ده ما سگ ِ نگهبان مرد

«روباه» «خروس» را به دندان برد 

«پترس» پسر شجاع در خواب است

در شهر اگرچه خوف سيلاب است

«دهقان» ماندست و آه و افسوسش

شرمنده که دزد برده فانوسش

لقمان از حرف خود پشيمان شد

با بي ادبان به لقمه مهمان شد

آموزه ي علم بهتر از ثروت

يك خاطره شد خيالتان راحت

معناي لغات را عوض كردند

نقض كلمات را غرض كردند

نيكي امروز عين دشنام است

مي ميرد مرد چون نكونام است

بنويس در اين زمانه ی ناساز

ديديم چه« روبهان حيلت ساز»!

خوردند «کلاغ» را، «پنيرش » هم

کندند« درخت» و گنج زيرش هم

«چوپان دروغگو » چه بسيارند!

هرچند که راست بر زبان دارند

از حمله ي گرگ ،قصه می خوانند

خود گرگ تمام گوسفندانند

با اين  همه همصدايی ما کو؟

شور« حسنک کجايی» ما کو؟

 


صدايم كن چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

صدايم كن اي عشق از پشت ديوار اي عشق

دلم را ببر تا خيابان ديدار اي عشق

بكوچان مرا تا گلستانه تازگيها

از اين كوچه هاي پر از بوي تكرار اي عشق

برايم از آن سوي روشن چراغي بياور

كه شب مي تراود در اين سوي ديوار اي عشق

به آيين آيينه ها مهربان كن دلم را

دلي دارم از ظلمت كينه سرشار اي عشق

نشانم بده جاده هاي رسيدن كدام است

كه سرشارم از شور و مشتاق ديدار اي عشق


بوي مرگ چلچله شنبه پانزدهم دی 1386

آسمان بوي مرگ چلچله دارد

دشت رنگ درنگ قافله دارد

گرگ در غفلت هميشه ی جنگل

از شكست گوزن هلهله دارد

دست من در سكوت مبهم سنگر

از گلوي مسلسلم گله دارد

پاي پرآبله براي گذشتن

باز شوق شكست سلسله دارد

سالها سوي مرز عشق دويديم

عشق از ما هنوز فاصله دارد

در دل عاشقان تراكم خشم است

دل من انتظار زلزله دارد


سفر به خير پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

گذاشتي و گذشتي سفر به خير پرستو

از اين ديار پلشتي سفر به خير پرستو

براي خاطره ماندن در اين زمانه ي خالي

چه صج ساده ي مشتي سفر بخير پرستو

به زير بال تو قرآن نوشته اند ،؛دلم را

بده تبرك ِ گشتي سفر بخير پرستو

گرفت دامن او را كه ريخت خون تو را باز

سياوشانه به تشتي سفربخير پرستو

در اين حصار ملالت نبود ونيست مجالت

برو که لايق دشتي سفر به خير پرستو



بهانه جمعه پنجم مرداد 1386

دلم ستاره را بهانه مي كند

ستاره را دلــم رهـا نمي كند

صدا زدم چقدر ستاره را ولي

ستاره اي مــرا صـدا نمي كند

اگرچه من شبم، نبود باورم

ستاره هـم به شب وفـا نمي كند

ستاره گرچه رو به من نشان نداد

به اين خوشم كه باز ريا نمي كند

نگاه او اگر اشاره اي كند

ستاره از شـبم ابـا نمي كند

شب است واضطراب ستاره ام بتاب

دلم تو را هنوز بهانه مي كند


سرود زیراب ته نوم قربون پنجشنبه سوم اسفند 1385

 

ميها نَشونه اون ديم        وارش دَهيته تيم تيم

وارش دَهيته هارش         چَنده قَشِنگه وارش

زيراب مه سرزمينه         وارش وِنِه شِئينه

زيراب، ته نوم ِ قربون       سبزه، ته سر، ته سامون

شوشو، دَرِنه روجا          داردار، دياره، کوه جا

داردارِسر، صدائه            مه وِسته آشِنائه

نِي زَنده پيرِ گالش            بِلبِل بِموئه خوندِش:

زيراب، ته نومِ قربون        سبزه، ته سر، ته سامون

جِنگِل وِنِه حصاره             شهرِ ميون، تِلاره             

زيراب ره دارنه ديدِن        مردم اگه بَموندِن

هرگز نشونه مه ياد           زيراب ره کِمبي آباد

زيراب، ته نومِ قربون         سبزه ،ته سر، ته سامون


» وبلاگ ادب دان
» ذبيح الله ذبيحي
» مریم رزاقی
» سید ابوالفضل سید النگی
» علی رضا قزوه
» عبدالجبار کاکایی
» محمد کاظم کاظمی
» ابوالفضل زرویی نصرآباد
» خانه ی شعر شمال
» شعبان کرمدخت
» علی خرمی
» محمدرضا عبدالملکیان
» احمد شاملو
» سهراب سپهری
» داديار حامدي
» فائزه رسكتي
» مجید قبادیان سوادکوهی
» حلقه ي شاعران نور
» جلیل قیصری
» رجب بذر افشان
» وب نوشت ادب دان
» طاهره نیافر
» آرش شفاعی
» ضیاءالدین شفیعی
» احسان مهدیان
» مهدی موسوی
» سایت عروض
» علیرضا بدیع
» معصومه لمسو
» فاطمه اختصاری
» جلیل صفربیگی
» مهرداد فلاح
» افشین یداللهی
» کانون ادبیات ایران
» بی گاهان پرهیب
» مجتبی ایغای
» احسان خلیلی
» حلقه ارتعاش
» محمدعلی رضازاده
» سیامک بهرام پرور
» غزلکده
» مریم ترنج
» سهیل محمودی
» علی هوشمند
» سیدعلی میرافضلی
» رضا پارسی پور
» مصطفی محدثی
» علیرضا سپاهی
» سیدضیا قاسمی
» محمدمهدی سیار
» سعید بیابانکی
دريافت جديدترين نرم فزارها
اينترنت و مرورگر
عكس و Wallpaper
آهنگ هاي موبايل
قالب بلاگفا
دانلود فيلم
دانلود آهنگ هاي ايراني
جوك و پيامك » قالب وبلاگ
RSS 2.0
Image and video hosting by TinyPic

Designed By setareha.net